عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

♥بــِسْم ِاللهِ الرَّحْمن ِالرَّحيمْ♥ اللّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ لاَ تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلاَ نَوْمٌ لَّهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الأَرْضِ مَن ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ یَعْلَمُ مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَلاَ یُحِیطُونَ بِشَیْءٍ مِّنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِمَا شَاء وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ وَلاَ یَؤُودُهُ حِفْظُهُمَا وَهُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ* لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ قَد تَّبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَیُؤْمِن بِاللّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَىَ لاَ انفِصَامَ لَهَا وَاللّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ * اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُواْ یُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّوُرِ وَالَّذِینَ کَفَرُواْ أَوْلِیَآؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ أُوْلَئِکَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ* ♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

آمار مطالب

:: کل مطالب : 881
:: کل نظرات : 84

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 1
:: تعداد اعضا : 0

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 53
:: باردید دیروز : 1
:: بازدید هفته : 57
:: بازدید ماه : 1468
:: بازدید سال : 2089
:: بازدید کلی : 2089

RSS

Powered By
loxblog.Com

داستان : نرده ها
پنج‌شنبه 12 خرداد 1390 ساعت 20:39 | بازدید : 577 | نوشته ‌شده به دست kocheh-gard | ( نظرات 0 )

 

داستان : نرده ها

اروم اروم روی اسفالت پیاده رو قدم می زدم.این نرده هارو تازه اضافه کرده بودن و منم تازه به چشمم خورده بود.اما نه انگار قبلا هم این نرده هارو دیده بودم.اره قبلا.
حتی از کنارشونم رد شده بودم.این مال خیلی وقته .داشتم مثل الان قدم می زدم که بیام خونه , یکی از اشناهای قدیمی رو دیدم.فکر نمی کردم منو بشناسه.هرچند نگاهش به دنبال خاطره ای تو ذهنش می گشت که داشت جلوی چشماش تداعی می شد.اومد به طرفم .با تردید قدم بر میداشت. نگاهم کرد .گفتم اره خودمم . گفت چقدر عوض شدی.پیر که نشده بودم حتما مثل سابق خودم رو رنگین نکرده بودم. چهره ام خسته و گرفته بود.
 

مشاهده در ادامه مطلب

 

 


 

یکم حرف زدیم. واقعا یکم بود.قدر اینکه این نرده هارو تا جاییکه دوباره بخواد از سر شروع بشه گذر کردیم.دوباره برگشتیم.نه مسیر من این طرف بود نه اون . اخرش رسیدیم به اوون جاییکه قدم برداشتنمون یکی شده بود.گفتم متاسفم . منظوری نداشتم . فقط می خواستم با یکی صحبت کنم .با خانواده ام یکم حرفم شده بود یعنی منظورم اینه که … گفت خیلی خب متوجه شدم.باشه باشه ..
منظورم این بود که ادامه ای در کار نباشه و اون خوب فهمیده بود. وقتی بار اول من رو دید گفتم نمی خوام شروعی باشه .
اون فقط یه چهره ی اشنا بود.
چرا اوون موقع تو نبودی تا باهات صحبت کنم .تو نبودی و دلم گرفته بود.قرار ما این نبود و تو حالا میگی از اولم قراری نبود…
حالا که دارم از کنار این نرده ها عبور می کنم فکر نمی کردم یه جسم بی روح اینقدر منو سمت خاطره ها بکشونه. خاطره ی یه غریبه. هرچند اشنا هم داره غریبه میشه .بدون هیچ اعتراضی.
اعتراض ! نه دیگه کی گوش میده . وقتی دلی به رفتن می تپه اعتراض خونی نیست که تو رگهاش جاری بشه.
اخرشم میگه حرفم یه کلام
خدانگهدارت…


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران