صبح زود خودشو مثل همیشه به محمود رسوند
محمود سلام داد ومثل هر روز با هم چند ساعتی حرف زدن
مریم رو به محمود كرد و گفت :
من می خوام از اینجا برم خسته شدم میرم یه شهر دور و بزرگ
محمود با صدای لرزان گفت : از اینجا بهتر به كجا ؟!
نكنه من برات یار خوبی نبودم وبهت خوبی نكردم !؟؟
نه محمود !! میدونی میخوام پیشرفت كنم میخوام آزاد باشم .
می خوام به آرزو هام برسم . نمی خوام محدود باشم . می خوام برای خودم باشم .
تو را خدا دنبال من نیا و جلوی من نگیر !!! بزار برم
محمود همه چیز را فهمید. چشماش پر از اشك بود. ولی خودشو جمع وجور كرد. گفت :

|
امتیاز مطلب : 16
|
تعداد امتیازدهندگان : 7
|
مجموع امتیاز : 7
:: ادامه مطلب ...