عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

♥بــِسْم ِاللهِ الرَّحْمن ِالرَّحيمْ♥ اللّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ لاَ تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلاَ نَوْمٌ لَّهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الأَرْضِ مَن ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ یَعْلَمُ مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَلاَ یُحِیطُونَ بِشَیْءٍ مِّنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِمَا شَاء وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ وَلاَ یَؤُودُهُ حِفْظُهُمَا وَهُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ* لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ قَد تَّبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَیُؤْمِن بِاللّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَىَ لاَ انفِصَامَ لَهَا وَاللّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ * اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُواْ یُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّوُرِ وَالَّذِینَ کَفَرُواْ أَوْلِیَآؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ أُوْلَئِکَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ* ♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

آمار مطالب

:: کل مطالب : 881
:: کل نظرات : 84

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 2
:: تعداد اعضا : 0

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 60
:: باردید دیروز : 1
:: بازدید هفته : 64
:: بازدید ماه : 1475
:: بازدید سال : 2096
:: بازدید کلی : 2096

RSS

Powered By
loxblog.Com

مـــــرگ
پنج‌شنبه 12 اسفند 1389 ساعت 19:57 | بازدید : 557 | نوشته ‌شده به دست kocheh-gard | ( نظرات 0 )

 

      اگر روزی مردم تابوتم را سیاه کنید تا همه بدانند سیاه بخت بودم. بر روی سینه ام تکه یخی بگذارید تا به جای معشوقم برایم گریه کند. چشمانم را باز نگه دارید تا همه بدانند چشم انتظار معشوقم بودم. و آخرین خواسته ی من از شما اینکه دستانم را ببندید تا همه بدانند خواستم ولی نتوانستم


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
برای تو . . .
پنج‌شنبه 12 اسفند 1389 ساعت 19:54 | بازدید : 567 | نوشته ‌شده به دست kocheh-gard | ( نظرات 0 )

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
اولین عشق
سه‌شنبه 10 اسفند 1389 ساعت 17:06 | بازدید : 576 | نوشته ‌شده به دست kocheh-gard | ( نظرات 0 )

 

 

یکی بود یکی نبود .یک مرد بود که تنها بود .یک زن بود که او هم تنها بود .زن به آب رودخانه نگاه میکرد و غمگین بود . مرد به آسمان نگاه میکرد و غمگین بود .خدا غم آنها را میدید و غمگین بود .خدا گفت : شما را دوست دارم ، پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید .مرد سرش را پایین آورد . مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید .زن به آب رودخانه نگاه کرد و مرد را دید .خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند . خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید .مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا خیس نشود . زن خندید .خدا به مرد گفت : به دستهای تو قدرت میدهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن زندگی کنید .


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
:: ادامه مطلب ...
امروز هم گذشت
سه‌شنبه 10 اسفند 1389 ساعت 17:04 | بازدید : 583 | نوشته ‌شده به دست kocheh-gard | ( نظرات 0 )

 

 

یک برگ دیگر از تقویم عمرم را پاره می کنم

امروز هم گذشت
با مرور خاطرات دیروز
با غم نبودنت..و سکوتی سنگین
و من شتابان در پی زمان بی هدف
فقط میروم ..فقط میدوم
یاسها هم مثل من خسته اند از خزان و سرما
گرمی مهر تو را میخواهند
غنچه های باغ هم دیگر بهانه میگیرند
میان کوچه های تاریک غربت و تنهایی
صدای قدمهایت را می شنوم اما تو نیستی
فقط صدایی مبهم
قول داده بودی برایم سیب بیاوری
سیب سرخ خورشید
سیب سرخ امید
یادت هست؟؟؟
و رفتی و خورشید را هم بردی
و من در این کوچه های تنگ و تاریک
سرگردانم و منتظر
برگی از زندگی ام را ورق میزنم
امروز به پایان دفترم نزدیکم..


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
داستان دو عاشق خجالتی...!
سه‌شنبه 10 اسفند 1389 ساعت 17:03 | بازدید : 569 | نوشته ‌شده به دست kocheh-gard | ( نظرات 1 )

 

 

                           

وقتی سركلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود كه كنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می كرد.
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می كردم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهی به این مساله نمی كرد.
آخر كلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست. من جزومو بهش دادم.بهم گفت: "متشكرم" و گونه من رو بوسید.

می خوام بهش بگم، می خوام كه بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم. من عاشقشم. اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمی دونم.

تلفن زنگ زد. خودش بود. گریه می كرد. دوست پسرش قلبش رو شكسته بود. از من خواست كه برم پیشش. نمی خواست تنها باشه. من هم اینكار رو كردم. وقتی كنارش رو كاناپه نشسته بودم. تمام فكرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو می كردم كه عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس، خواست بره كه بخوابه، به من نگاه كرد و گفت : "متشكرم " و گونه من رو بوسید.


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
:: ادامه مطلب ...
اس ام اس های عاشقانه ی دلتنگی جدید و تاپ امروز
دوشنبه 09 اسفند 1389 ساعت 17:47 | بازدید : 551 | نوشته ‌شده به دست kocheh-gard | ( نظرات 0 )

 

اس ام اس های عاشقانه ی دلتنگی جدید

دل تنگیهامو بردار پیش خودت نگهدار
وقتی که تنها شدی منو به یادت بیار
.
.
.
.
وقت دل تنگ میشم پشت در قلبت هی در می زنم
پس هر وقت قلبت میزنه بدون دلم برات تنگ شده
.
.


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
:: ادامه مطلب ...
اس ام اس تصویری اسفند جدید 89 |پیامک 2011 تصویری جدید
دوشنبه 09 اسفند 1389 ساعت 11:56 | بازدید : 643 | نوشته ‌شده به دست kocheh-gard | ( نظرات 0 )

 

اس ام اس تصویری اسفند جدید 89

 

___ /??\___                        
'—O------O—'              >---> O

Nagi be yadam naboodi ! bebin too fekr to boodam mashin zad behem mordam


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
:: ادامه مطلب ...
اس ام اس زیبای سخنان بزرگان
دوشنبه 09 اسفند 1389 ساعت 11:54 | بازدید : 661 | نوشته ‌شده به دست kocheh-gard | ( نظرات 0 )

 

اس ام اس زیبا سخنان بزرگان – اس ام اس فلسفی

 


 

شکسته های دلت را به بازار خدا ببر، خدا، خود بهای شکسته دلان است

دلت را جایی…حوالی خدا…چهار میخ کن که با رفتن این و آن  نــــرود!!.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 

 

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
:: ادامه مطلب ...
اگر....
دوشنبه 09 اسفند 1389 ساعت 11:51 | بازدید : 557 | نوشته ‌شده به دست kocheh-gard | ( نظرات 0 )

 

اگر ماه بودم به هرجا که بودم


سراغ تورا از خدا می گرفتم

و گر سنگ بودم به هرجا که بودی

سر رهگذار تو جا می گرفتم

اگر ماه بودی به صد ناز شاید

شبی بر لب بام من می نشستی

وگر سنگ بودی به هرجا که بودم

مرا می شکستی مرا میشکستی

 

                                   


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
کبوتر شد و رفت
دوشنبه 09 اسفند 1389 ساعت 11:46 | بازدید : 482 | نوشته ‌شده به دست kocheh-gard | ( نظرات 0 )

 

روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفت

زیر باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت

چه تفاوت که چه خورده است؟ غم دل یا سم

آنقدر غرق جنون بود که پرپر شد و رفت

روز میلاد ، همان روز که عاشق شده بود


مرگ با لحظه ی میلاد برابر شد و رفت

او کسی بود که از غرق شدن می ترسید

عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت

هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد

دختری ساده که یک روز کبوتر شد و رفت


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران