پنجشنبه 05 خرداد 1390 ساعت 12:08 |
بازدید : 373 |
نوشته شده به دست kocheh-gard |
(نظرات 0)
داستان شیرین "ببخشید آقا ساعت چنده؟"
مرد جوون : ببخشین آقا ، می تونم بپرسم ساعت چنده ؟ پیرمرد : معلومه كه نه ! جوون : ولی چرا ؟ ! مثلا" اگه ساعت رو به من بگی چی از دست میدی ؟ ! پیرمرد : ممكنه ضرر كنم اگه ساعت رو به تو بگم ! جوون : میشه بگی چطور همچین چیزی ممكنه ؟ ! پیرمرد : ببین ... اگه من ساعت رو به تو بگم ، ممكنه تو تشكر كنی و فردا هم بخوای دوباره ساعت رو از من بپرسی ! جوون : كاملا" امكانش هست !
پنجشنبه 05 خرداد 1390 ساعت 12:07 |
بازدید : 536 |
نوشته شده به دست kocheh-gard |
(نظرات 0)
صدای عجیب
بخونش تا باورت شه
اتومبیل مردی كه به تنهایی سفر می كرد در نزدیكی صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئیس صومعه گفت : «ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟ »
رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر كردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید. صدای كه تا قبل از آن هرگز نشنیده بود . صبح فردا از راهبان صومعه پرسید كه صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند :« ما نمی توانیم این را به تو بگوییم . چون تو یك راهب نیستی»
پنجشنبه 05 خرداد 1390 ساعت 12:06 |
بازدید : 563 |
نوشته شده به دست kocheh-gard |
(نظرات 0)
داستان همسری که عشق او را از طلاق منصرف کرد
فقط یک ماه او را در آغوش گرفتم…
هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟!
پنجشنبه 05 خرداد 1390 ساعت 12:05 |
بازدید : 527 |
نوشته شده به دست kocheh-gard |
(نظرات 0)
داستان شاهزاده عزیز و فرشته
خلاصه ملک به خلق و خوی بد عادت کرده بود. اغلب اوقات انگشتر، او را متناسب با کارهایی که می کرد نیش می زد. سرانجام روزی بی طاقت گشت و انگشتر را دور انداخت. چنان شد که مردم را به ستمهای او تحمل نماند. روزی عزیز گردش می کرد دختری مه پیکر به نام قمر دید. همانقدر که زیبا بود، دو چندان دانا بود. دختر به عزیز گفت: هرگز همسر شما نخواهم شد.اینک خلاصه داستان شاهزاده عزیزوفرشته با قدری تغییر و تصحیح جزئی :
پنجشنبه 05 خرداد 1390 ساعت 12:04 |
بازدید : 485 |
نوشته شده به دست kocheh-gard |
(نظرات 0)
داستان زیبای ویلون زن
در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد. این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برایرفتن به سر کارهایشان به سمت مترو هجوم آورده بودند.
سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی….متوجه نوازنده شد. از سرعت قدمهایش کاست و چند ثانیهای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد.