عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

♥بــِسْم ِاللهِ الرَّحْمن ِالرَّحيمْ♥ اللّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ لاَ تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلاَ نَوْمٌ لَّهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الأَرْضِ مَن ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ یَعْلَمُ مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَلاَ یُحِیطُونَ بِشَیْءٍ مِّنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِمَا شَاء وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ وَلاَ یَؤُودُهُ حِفْظُهُمَا وَهُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ* لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ قَد تَّبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَیُؤْمِن بِاللّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَىَ لاَ انفِصَامَ لَهَا وَاللّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ * اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُواْ یُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّوُرِ وَالَّذِینَ کَفَرُواْ أَوْلِیَآؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ أُوْلَئِکَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ* ♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

آمار مطالب

:: کل مطالب : 881
:: کل نظرات : 84

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 1
:: تعداد اعضا : 0

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 61
:: باردید دیروز : 1
:: بازدید هفته : 65
:: بازدید ماه : 1476
:: بازدید سال : 2097
:: بازدید کلی : 2097

RSS

Powered By
loxblog.Com

عشق واقعی ؟!!!
پنج‌شنبه 08 اردیبهشت 1390 ساعت 09:43 | بازدید : 538 | نوشته ‌شده به دست kocheh-gard | ( نظرات 0 )

 

بخونش تا باورت شه

همسرم نواز با صدای بلند گفت، تا کی می خوای سرتو توی اون روزنامه فرو کنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟ 

شوهر روزنامه رو به کناری انداخت و بسوی آنها رفت 

تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود 

ظرفی پر از شیربرنج در مقابلش قرار داشت 

آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود 

گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟ 

مشاهده در ادامه مطلب
 

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
:: ادامه مطلب ...
مترسک میمونم
پنج‌شنبه 08 اردیبهشت 1390 ساعت 09:42 | بازدید : 697 | نوشته ‌شده به دست kocheh-gard | ( نظرات 0 )

 


یادته یه شب ازم پرسیدی چرا از آدما بدم می یاد؟

چرا از دنیاشون متنفرم؟

میدونی شاید اگه منم یه آدم بودم مثل همه ی این آدما

شاید اگه تو سینه ی منم یه سنگ بود

شاید اگه منم از بارون بدم میومد

شاید اگه...

آره اینو میدونم که اون موقع منم عاشق این دنیای کثیف می شدم

اون موقع منم از دیوونه ها بدم میومد!!!

اما...

اما من ترجیح میدم همون مترسکه بمونم حتی اگه شده میرم مترسک بابای
ستایش میشم

خودش از من این درخواست رو کرد

اما همون مترسک با دنیای خیالی خودم میمونم و با دوستی کلاغا و همزبونی با


گندما و.. روزامو سر میکنم

اونجا کسی نیست که بخواد خاله خرسه بازی باهام در بیاره

کسی نیست که بخواد باهام شریک بشه هر آدمی میگه تیکه گمشده من همزاده خودمه

همزاد منم زمینه با کلاغاش که ...بهتره تا این آدما حتی دستشون


نه

حتی چشماشون به من نیفته تا بتونم راحت نفس بکشم

تا دیگه نخواد از هجوم نگاه های بیگانه فرار کنم آره از دنیای آدما بدم میاد



|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مرگ یك مرد
پنج‌شنبه 08 اردیبهشت 1390 ساعت 09:41 | بازدید : 527 | نوشته ‌شده به دست kocheh-gard | ( نظرات 0 )

 

این داستان اشك منو درآورد ...
باورش سخته كه این آدما در كنار ما زندگی میكنند بدون اینكه ما خبری از اوضاعشون داشته باشیم
  پیشنهاد میکنم حتما بخونیدش
 
 
 
مرد، دوباره آمد همانجای قدیمی

روی پله های بانک، توی فرو رفتگی دیوار

یک جایی شبیه دل خودش،

کارتن را انداخت روی زمین، دراز کشید،

کفشهایش را گذاشت زیر سرش، کیسه را کشید روی تنش،

دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش.

خیابان ساکت بود،

مشاهده در ادامه مطلب

 

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
:: ادامه مطلب ...
هوای گریه دارم
پنج‌شنبه 08 اردیبهشت 1390 ساعت 09:40 | بازدید : 516 | نوشته ‌شده به دست kocheh-gard | ( نظرات 0 )

 

گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
شیرین من، برای غزل شور و حال کو؟
پر می زند دلم به هوای غزل، ولی
گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟
گیرم به فال نیک بگیرم بهار را
چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟
تقویم چارفصل دلم را ورق زدم
آن برگهای سبز سرآغاز سال کو؟
رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند
حال سؤال و حوصله قیل و قال کو؟
قصیر امین پور

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
خاطره ی تلخ مترسک
پنج‌شنبه 08 اردیبهشت 1390 ساعت 09:38 | بازدید : 501 | نوشته ‌شده به دست kocheh-gard | ( نظرات 0 )

 

آخ که مترسک ما مثل همیشه نبود درست میشد این رو از تو چشماش خوند

گنجیشکا از این فرصت استفاده میکردن و...

مترسک غرق در افکاراتش بود معلوم نبود هواسش کجاس

ولی هر کجا که بود کنجیشکایی رو که از جلو چشماش رد میشدن و دون میبردن رو نمیدید

کلاغ از راه رسید و وقتی که اوضاع رو دید اول گنجیشکارو دور کرد بعد رفت سراغ مترسک

کلاغ : دوست من . مترسک من . کجایی ؟؟؟؟؟

مترسک جواب نداد . کلاغه دوباره تکرار کرد

مترسک بازم جواب نداد . کلاغ سه باره و چهار باره هم تکرار کرد . ولی مترسک جواب نمیداد

کلاغه رفت جلو تر تو گوش مترسک بلند صدا زد آهاااااااااایییی کجاییییی

که مترسک یهویی برق از چشماش پرید و هوش اومد

مترسک : چته بابا داد میزنی

کلاغ : بابا تو دیگه کی هستی هر چی صدات میزنم جواب نمیدی

مگه گنجیشکا رو نمیدیدی که ... اگه من نرسیده بودم و باغبون تو رو تو این وضع میدید که تو رو مینداخت بیرون

مترسک : آخه

کلاغ : آخه چی ؟

مترسک : میدونی چیه ؟

کلاغ : چیه ؟

مترسک : یه بویی میاد یه بویی که حس میکنم ناخوشاینده

کلاغ : شاید یه حیونی این دورو ور طلف شده .

نه این بو نیست .

شاید یه جایی آتیش گرفته .

نه بویی سوختگی هم نیست .

شاید باغبون این بو رو بلند کرده .

نه دیشب به همسرش گفت که من فردا صبح زود میرم شهر اون الان شهره

کلاغ : ای بابا کلافم کردی بیخیالش شو

مترسک : میخوام ولی نمیتونم

کلاغ : شاید بوی بارونه نه ولی الان که موقه بارون نیست

مترسک : چرا چرا خودشه ولی نه بارون میتونم تشخیص بدم بوی چیه

کلاغ : بوی چیه ؟

مترسک : دوباره ابروهاش گره خوردن به هم و اشک از گوشه ی چشماش سرازیر شد

میدونی چیه . خیلی سخته بودن اینکه خودت بخوای به اجبار از.. جدات کنن

آره بوی پاییزه تو این موقه سال برگ بدونه اینکه خودش بخواد با تازیانه ی باد از شاخه جدا میشه

روی زمین ولو میشه هیچکی نمیتونه صدای گرییه ی برگ رو بشنوه وقتی از کنارش رد میشی داد میزه ولی هیچکی نمیدونه چی میگه

مترسک : تو میدونی چی میگه ؟

کلاغ : نه . چی میگه ؟

مترسک : داد میزنه میگه . ای کاششش سرنوشششت جز این مینوشششت

( این جور نوشتم که لااقل صدای خش خشش رو شما بتونین تشخیص بدین )

میشه اشک رو گوشه ی چشمای کلاغه دید ولی هیچ کاری نمیشه کرد
.
.
.
.
پا ورقی : ببین هر کی یه قسمتی داره یه سرنوشتی داره

حالا ممکنه بگی قسمت و سرنوشت دست خود آدمه

ولی نه عزیزم بعضی مواقع آدم بعضی از چیزارو نمیتونه تغییره بده

حالا هم این شده که میبینی و میدونی


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مزرعه
یکشنبه 28 فروردین 1390 ساعت 08:34 | بازدید : 581 | نوشته ‌شده به دست kocheh-gard | ( نظرات 0 )

 

زردی گندم زار

مترسک می دانست تا او باشد کلاغ ها از گرسنگی خواهند مرد

فردایش مترسک خود را کشته بود

او تازه کلاغ ها را فهمیده بود...................

 


 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
دلــم شکست
یکشنبه 28 فروردین 1390 ساعت 08:33 | بازدید : 502 | نوشته ‌شده به دست kocheh-gard | ( نظرات 0 )

 

  

خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش میگیره ، بی بهونه می باره ...

 

   به كسی توجه نمی كنه ... از كسی خجالت نمی كشه ... می باره و می باره و می باره ...

 

   اینقدر می باره تا آفتابی شه ... ‌آبی شه ...!!!

 

 کاش ... کاش می شد مثل آسمون بود ... كاش می شد وقتی دلت گرفت اونقدر بباری تا بالاخره

آفتابی شی ... بعدش هم انگار نه انگار كه بارشی بوده ... انگار نه انگار كه  غصّهای بوده ...

همه چیز فراموشت بشه ...!!!

 

آسمون چشم های من تا صبح بارید...

 

نگام کن...

حالا آبی شدم؟؟


 


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
چه كشكی، چه پشمی؟طنز
پنج‌شنبه 25 فروردین 1390 ساعت 09:46 | بازدید : 558 | نوشته ‌شده به دست kocheh-gard | ( نظرات 0 )

 

چه كشكی، چه پشمی؟طنز

  

چوپانی گله را به صحرا برد . به درخت گردوی تنومندی رسید.

از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شدکه ناگهان گردباد سختی
 
درگرفت، خواست فرود آید، ترسید.
 
مشاهده در ادامه مطلب

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
:: ادامه مطلب ...
گــــــــفتاربزرگـــــــــــان
پنج‌شنبه 25 فروردین 1390 ساعت 09:45 | بازدید : 516 | نوشته ‌شده به دست kocheh-gard | ( نظرات 0 )

 

 گــــــــفتاربزرگـــــــــــان

محبت همه چیز را شکست می دهد و خود شکست نمیخورد " . تولستوی
 
 
 
 " ما ندرتاً دربارۀ آنچه که داریم فکر می کنیم ، درحالیکه پیوسته در اندیشۀ چیزهایی هستیم که نداریم " . شوپنهاور
 
مشاهده در ادامه مطلب

 

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
:: ادامه مطلب ...
عکسهای متحرک 2
پنج‌شنبه 25 فروردین 1390 ساعت 09:44 | بازدید : 550 | نوشته ‌شده به دست kocheh-gard | ( نظرات 0 )

 

 

 هیچ لذتی بالاتر از نوشیدن یک حس پاک نیست

 

مشاهده  در ادامه مطلب

|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
:: ادامه مطلب ...

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران