عضو شوید



:: فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

♥بــِسْم ِاللهِ الرَّحْمن ِالرَّحيمْ♥ اللّهُ لاَ إِلَهَ إِلاَّ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ لاَ تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَلاَ نَوْمٌ لَّهُ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَمَا فِی الأَرْضِ مَن ذَا الَّذِی یَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلاَّ بِإِذْنِهِ یَعْلَمُ مَا بَیْنَ أَیْدِیهِمْ وَمَا خَلْفَهُمْ وَلاَ یُحِیطُونَ بِشَیْءٍ مِّنْ عِلْمِهِ إِلاَّ بِمَا شَاء وَسِعَ کُرْسِیُّهُ السَّمَاوَاتِ وَالأَرْضَ وَلاَ یَؤُودُهُ حِفْظُهُمَا وَهُوَ الْعَلِیُّ الْعَظِیمُ* لاَ إِکْرَاهَ فِی الدِّینِ قَد تَّبَیَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَیِّ فَمَنْ یَکْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَیُؤْمِن بِاللّهِ فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَىَ لاَ انفِصَامَ لَهَا وَاللّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ * اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُواْ یُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّوُرِ وَالَّذِینَ کَفَرُواْ أَوْلِیَآؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ أُوْلَئِکَ أَصْحَابُ النَّارِ هُمْ فِیهَا خَالِدُونَ* ♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

آمار مطالب

:: کل مطالب : 881
:: کل نظرات : 84

آمار کاربران

:: افراد آنلاین : 4
:: تعداد اعضا : 0

کاربران آنلاین


آمار بازدید

:: بازدید امروز : 58
:: باردید دیروز : 1
:: بازدید هفته : 62
:: بازدید ماه : 1473
:: بازدید سال : 2094
:: بازدید کلی : 2094

RSS

Powered By
loxblog.Com

چه كشكی، چه پشمی؟طنز
پنج‌شنبه 25 فروردین 1390 ساعت 09:46 | بازدید : 555 | نوشته ‌شده به دست kocheh-gard | ( نظرات 0 )

 

چه كشكی، چه پشمی؟طنز

  

چوپانی گله را به صحرا برد . به درخت گردوی تنومندی رسید.

از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شدکه ناگهان گردباد سختی
 
درگرفت، خواست فرود آید، ترسید.
 
مشاهده در ادامه مطلب

 

باد شاخه ای را كه چوپان روی

 
آن بود به این طرف و آن طرف می برد. دید نزدیك است كه بیفتد
 
و دست و پایش بشكند. در حال ، مستاصل شد...

از دور بقعه امامزاده ای را دید و گفت:

ای امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پایین بیایم.

قدری باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوی تری دست زد
 
و جای پایی پیدا كرده و خود را محكم گرفت.

گفت: ای امام زاده خدا راضی نمی شود كه زن و بچه من بیچاره
 
از تنگی و خواری بمیرند و تو همه گله را صاحب شوی.

نصف گله را به تو می دهم و نصف هم برای خودم...

قدری پایین تر آمد. وقتی كه نزدیك تنه درخت رسید گفت:

ای امام زاده نصف گله را چطور نگهداری می كنی؟

آنها را خودم نگهداری می كنم در عوض كشك و پشم
 
نصف گله را به تو می دهم. وقتی كمی پایین تر آمد گفت:

بالاخره چوپان هم كه بی مزد نمی شود كشكش مال تو،
 
پشمش مال من به عنوان دستمزد. وقتی باقی تنه را سُرخورد
 
و پایش به زمین رسید نگاهی به گنبد امامزاده انداخت و گفت:

مرد حسابی چه كشكی چه پشمی؟

ما از هول خودمان یك غلطی كردیم غلط زیادی كه جریمه ندارد.

                                               "كتاب كوچه احمد شاملو "


|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران