نمی دونم چی بنویسم و چی بگم
خیلی بهم بد كرد خیلی... با همه ی اذیت هایی که کرد بازم دلم تنگشه چرا؟نمیدونم بودنم باهاش درسته یا نبودنم؟
یه حسی هست که میگه دوسش دارم . یه حسی میگه ازش متنفرم . یه حسی میگه دوستم داره . یه حسی میگه بچه بازی . یه حسی میگه عاشقه ، عاشقم ! یه حسی میگه تنهام....یه حسی میگه ازش جدا شو . یه حسی میگه که چی؟ یه حسی میگه داغی . یه حسی میگه فرصتهای اونو ازش نگیر . یه حسی میگه بیخیالش شم . یه حسی میگه دلت میاد ؟ یه حس دیگه میگه دوست داشتن به این راحتی نیست . یه حسی میگه اگه خودت یکیو تنها بذاری چی ؟ یه حسی میگه اگه سرم بیاد چی ؟ یه حسی میگه نباشه ، میشی ؟ یه حسی میگه خر نشی ؟ یه حسی میگه پشیمون نشی ! خیلی سخته خیلی ! شدم مثل دیوونه ها . نمیدونم اخرش چی میخواد سرم بیاد . كاش هیچوقت نمیدیدمش . كاش همون روزی که زنگ زدم و گفت : اگه ناراحتی دیگه زنگ نزن ولی من گفتم نه. هی به خودم میگفتم که بهترین کاره و سعی میکردم خوشحال باشم ! میدونی اولین اشتباه من این بود که از همون اولین دروغش ساکت موندم . این جوری کم کم فهمید هر کاری کنه چیزی نمیگم . خوب یکی از اخلاقیات من که فکر می کنم بیشتر بده تا خوب باشه اینه که من معمولا اصلا از کسی ناراحت نمیشم ولی اون هیچ وقت احساسهای منو ندید ،اونی که آروم میکرد من بودم . اونی که صبر داشت من بودم . اونی که ... نمیدونم چرا هیچ وقت خودم مهم نبودم . لعنتی نابودم كردی . فقط قصدت بازی كردن با دلم بود . لعنت به تو كه قاتل عشقی .

اولین کسی بودی که وارد زندگی من شدی و واقعا نابودم کردی
|
امتیاز مطلب : 18
|
تعداد امتیازدهندگان : 6
|
مجموع امتیاز : 6